|
موبایل , ام پی تیری و ام پی فور پلایر و کنسول های بازی رایگان! + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 21:9 توسط سيما |
همه چي كه دليل نداره ،منطق نداره، همه چي علت و معلوم نيست. مگه تا حالا نشده اتفاقي بيفته و علتش رو ندوني؟ مثل عاشقي كه معشوق نداره، مثل عشق يه طرفه. عشقي كه خدا به بنده اش داره و گاهي اوقات بنده خدا رو فراموش مي كنه. مثل بوجود اومدن خودت در يك دنياي فناپذير و رفتن تو به يه جاي فنا ناپذير. مي بيني؟همه چيز كه دليل نداره فقط كافيه كه دقت كني و به زندگي ات توجه داشته باشي. تا حالا شده بخواي داد بزني، بخندي، كسي رو بغل كني، گلي رو پرپر كني، گريه كني، بپري بالا و پايين، برقصي، شاد باشي، ناراحت باشي، بخواي كسي رو بيخودي ببوسي،محبتت گل كنه، يه دفعه بخواي دعا كني و دلت براي خدا تنگ بشه بدون اينكه خودت دليلش رو بدوني. به خودت مي گي نميدونم فقط ندايي مي گه اين كارو بكن.اون وقته كه دوست داري بلند بشي و كاري رو كه دلت مي خواد انجام بدي و بعد احساس سبكي و بي وزني مي كني ،انگار جدا از خاك و افلاكي، يه موقع هايي دلت مي خواد كاري رو انجام بدي كه نمي شه،مي خواي كنار اوني زندگي كني كه تو روياهاته، تو آسمون ستاره هاي شب رو جمع كني و كوهاتو باهاشون آراسته كني،تو زمان ورجه وورجه كني، ذهن ديگرون رو بخوني و آينده رو پيش بيني كني؛ مي دوني نمي شه ،مي دوني كه فقط روياست، مي بيني؟ مگه اين رويا دليل مي خواد؟.بيا اينقدر زنگي رو سخت نگيريم، اينقدر پي علت و معلول نباشيم. گاهي به خاطر چيزهاي ساده از خيلي از زيبايي ها مي گذريم و مي گيم كاري كه مي كنيم دليل داره يا منطقيه و يا با عقل جور در مياد؟ نگاه كن قشنگتر ببين، واضحتر و شفافتر ببين، حتي طبيعت هم گاهي اوقات خسته مي شه و كي بيني كه تو تابستون برف مياد يا برگ ها زرد مي شن، گل هايي كه بايد در تابستون رشد كنن، تو برف هاي سفيد جوونه مي زنن. طبيعت هم خسته مي شه و بدون دليل عمل مي كنه، كاري كه احساسش مي كنه ، انجام مي ده، گا هاي وحشيش رو دوست داره زرد بكنه، قرمز يا نارنجي بكنه، همينه كه زيباش مي كنه.بيا مثل طبيعت باش، خطر كن، همينه كه زندگي رو جالب مي كنه. ريسك كن و به دنبال روياهات برو حتي اگر ميدوني كه پيروز نمي شي و يا غير ممكنه.ولي اون وقت احساس رضايت مي كني چون مي دوني كه تلاشت رو كرديو براي عقيده هات جنگيدي و آسون ار دستشون ندادي ، چون آسون به دستشون نياوردي. بيا خودت باش ، خود خودت باش. بدون تظاهر ، بدون دورنگي، بيا با خودت با زندگي ات صادق باش و به خاطر ديگران، وجود متعالي خودب رو ترك نكن.خودت باش تا بدوني كه چه كسي تورو به خاطر خودت مي خواد. دروغ نگو و نقاط ضعف رو با تلقين زياد نكن.تو ، آره تو ميتوني پرستو باشي و سفر كني، خورشيد باشي بتابي، بارون باشي بباري، رود باشي جاري بشي، وانسان باشي و رشد كني و اگر به وجود خودت پي ببري و اون ظاهر ساختگي ، اون نقابي كه خودت ساختي رو بذاري كنار و نقاب خدادادي ات رو ، رو كني اون وقت مي بيني كه زير اون نقاب ساختگي چيه؟ كسي كه همه چيز رو فتح مي كنه،قلب هاي شكسته رو و اشك هاي ريخته شده رو ، گل هاي پرپر شده ، محبت و زيبايي و وجود الهي رو فتح مي كنه. اما تظاهرات تو باعث شده كساني تو رو بخوان كه به خاطر شخصيت ساختگي ات دورت جمع شدن و نمي دوني و سرگردوني كه قلب كدوم رو فتح كني .گاهي اوقات دوست داري برگردي به خودت ، اونوقته كه همه تركت مي كنن و تو احساس شكست مي كني و مي گي چرا خودم نبودم و مجبوري زندگي رو از صفر شروع كني . بيا مثل گل هاي قالي يك دست، يك رنگ و ثابت باشيم. برگرد، بيشتر از اين تو اين راه ساختگي قدم بر ندار اونوقت راه بگشت سختتر ميشه. روياهات رو هدف قرار بده و دنبالشون كن تا پوچي رو حس نكني.افكارت رو در نظر داشته باش و با آنها همراه شو و ببين با عجيبترين و پيچيده ترين قصه اي كه در عمرت طي كرده اي مي توني جاي خالي تظاهر رو با "خودت بودن" پر كني . مي دوني كه كلمات قدرت تغيير آينده و عوض كردن دنيا و زندگي ات رو دارن.بايد خودت باشي تا در اين مسير پر پيچ و خم و طولاني پشيمون نشي. + نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 18:29 توسط سيما |
پيرمرد 66 سالهاي بيش از 46 سال از عمرش را در غاري ميان جنگل هاي انبوه روستاي جيرده از توابع دهستان آليان فومن سپري كرده و آخرين باري كه استحمام كرده 20 سال قبل بوده است عزيز نوروزي پرور پيرمرد 66 ساله متولد آذر 1320 و شماره شناسنامه 4، همانند انسانهاي نخستين داخل يك حفره سنگي در ميان جنگل هاي سربه فلك كشيده روستاي جيرده فومن زندگي مي كند و با آنكه اهالي محل يك كلبه چوبي براي وي ساخته اند از زندگي در آنجا خودداري مي كند و همچنان برزندگي غارنشيني مصر است. + نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386 20:52 توسط سيما |
موزه مادام توسو يكي از جذاب ترين موزه هاي لندن (به عبارت بهتر دنيا) موزه مادام توسو است كه در آن مجسمه هاي مومي شخصيت هاي مشهور دنيا به نمايش گذاشته شده است. اين مجسمه ها بي نهايت زيبا كار شده اند . بسياري از آنها را تا از نزديك لمس نكنيد متوجه مجسمه بودنشان نمي شويد. + نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 15:7 توسط سيما |
سفر فکر می کنه که دیگه کاری نداره. پریروز نتیجه ی امتحانش رو گرفته بود و معدلش 3/86 بود. راحت هر جایی که دلش می خواست بره با کله قبولش می کردن. خرج همه چیزش رو هم با بورسیه می دادن. واسه ترم دیگه ولی تو همین دانشگاه ثبت نام کرده بودو پولش رو هم داده بود. دیگه..... فیلمای اجاره ای رو هم پس داده بود.سی دی های رفیقش رو هم همینطور. .... قبض گاز و برق و تلفن و اینترنت رو هم پرداخته بود. به مامنش هم زنک زده بود و گزارش معمول هفتگی رو بهش داده بود: دانشگاه خوبه، غذا خوبه ، سرما نخورده و همه چی مرتبه... مامانش هم مژده داده بود که به زودی دایی میشه... به خواهرشم زنگ زده بود و تبریک گفته بود.... دیگه...... از مارک 150 یورو طلب داشت که مهم نبود. دیگه.... خونه رو جارو کرده بود.... گردگیری کرده بود..... همه ی لباسا و ملافه هارو شسته بود........ سیگارا رو دور ریخته بود... ظرفا رو شسته بود..... همه چیز مرتب و سر جاش بود..... کار دیگه ای نداشت...... همه چیز تکمیل بود.... با خیال راحت از طبقه ی چهلم پرید.... + نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386 17:2 توسط سيما |
دختراي ايروني چي شدن؟؟؟ راستش نمی خوام کسیو نصیحت کنم ،فقط می خوام دو کلمه حرف حساب بزنم.شاید از حرفام خسته بشینو بگین گوشمون از این حرفا پره، یا شایدم مشتاقین و می خواین بدونین آخرش چی میشه.بگذریم.. بهتره بریم سر اصل مطلب.طرف صحبت من دختر خانومایی هستن که هر روز کارشون اینه که خیابونا رو متر کنن! درست مثه بعضی پسرای ولگرد یا بهتره بگم پسرا رو هم از رو بردن. طرف صحبت من دختر خانومایی هستن که وقتی تو خیابون می خندن ، صدای هر هر و کر کر شون تا دو کوچه اونورتر هم میاد. اصلآ به من ربطی نداره که شما چی می پوشین و چطور می گردین.هرکاری که انجام می دین بر می گرده به فرهنگ و تربیت خونوادگیتون ، ولی وقتی می بینم که چطور دخترای همسن من حالا یا کوچیکتر یا بزرگتر، بازیچه ی دست پسرای آس وپاسی می شن که هنوز دستشون تو جیب بابا جونشونه و نوکر بابا جونشون هستن و هشتشون گروی نهشونه حرصم در میاد. به خودتون نبالید که فلان پسذ معروف و قشنگ شهر رو به چنگ آوردین! اونو عشق اول و آخر خودتون نخونید، که شما یکی از هزاران دوست اون هستید! شاید کنارتون باشه ولی هوای دیگری تو سرشه، قلبش برای اون یکی می تپه ،همیشه وقت قرار داره( هیچ وقت وقت نداره) فکر می کنین مزاحمان تلفنی چه کسایی هستن که همیشه ی خدا بیکارن و برای تفریح و خوشگذرانی ،دختران ساده دل را سر کار می ذارن ،پس واقعآ خنده داره که اینقدر به این بی فرهنگا اعتماد می کنین که اونا رو تکیه گاه خودتون تو زندگی می دونین !آخه چرا می ذارین که نفس شما تو دستای پسرایی بی غیرت باشه؟ آیا بهتر نیست که شبا راحت و بدون مشغله ی فکری بخوابین یا این که همش ترس از اینو داشته باشین که فلان همسایه یا آشنا امروز شما رو در حال صحبت کردن با دوستاتون ندیده باشه.یا اینکه دوستتون آبروی شما رو پیش خونوادتون نبره.خانم عزیز من واسه تو بمیرم و تو واسه من! اینا همش دروغه.اگه راس می گن چرا وقتی وقت عمل می شه ، یعنی وقتی که بهش می گین بیاد خواستگاریتون ، خودش رو کنار می کشه و انواع بهونه هارو واستون ردیف می کنه؟ تازه دوست پسر شما دوستای زیادی داره که احتمالآ اونا هم شما رو می شناسن پس تو دیگه غریبه ای براشون نیستی و مطمئنآ تو راه مدرسه و بالعکس مزاحمت هایی رو خواهی داشت، اون بات سوت میزنه، اون یکی شمارشو می ده... و همه شما رو می شناسن و تورو به بقیه ی دوستاشون هم نشون می دنو...اونوقته که ذهنت مشغول میشه و بعدش افت تحصیلی و تجدید و خدای نکرده مردودو آخرش هم کتابو می بوسی و می ذاری کنار.چون فکرت آشفتس و رویای شیرین زندگی مشترک زیبایی رو با فلانی تو سرت می پرورونی غافل از اینکه اون با دیگری خوشه و به تو و امثال تو می خنده. فردا تو رو تنها می ذاره و رفیق نیمه راهت می شه و پس فردا با دیگری دوست می شه .بله به همين راحتي،دختر خانم هاي اين چنيني هم انتظار ندارن كه پسرهاي تحصيل كرده، با شخصيت و عاقل همسرشون بشه، يكي تيپ خودشون رو انتخاب مي كنن در حالي كه نمي دونن كيه ، خونوادش كين، چي كارس؟ آخه چرا خانم هاي ايروني وقتي كه پير ميشن عاقل ميشن، با شما هستم دخترايي كه طعم بي مهري و بي وفايي رو چشيديد ،دخترايي كه پسرا حتي اشكاتونو در آوردن و التماس كرديد اما بي اعتنا از كنارتون گذشتن،دخترايي كه تو دوستياتون ، تو زندگيتون شكست خوردهايد و نا اميديد شماهايي كه حتي دست به خودكشي هم زديد!با شما هستم.. فقط يه دقيقه با خودتون خلوت كنين به گذشته ي پر از موفقيتتون و به آينده ي مبهمتون كه با دست خودتون ساختينش فكر كنين.. ببينين دروغ مي گم؟ باور كنين همه واقعيته ،يه واقعيت تلخ ، چرا؟ چرا شما فقط وفادار باشين؟ شما ارزشتون بيشتر از ايناس . پس متانت خوتو حفظ كن.. به لبخند پسرا جواب دادن يعني آغاز اشتباهات...... + نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386 20:54 توسط سيما |
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 17:58 توسط سيما |
در اغوش خوشید اسمان ان شب تاریک بود.خیلی خیلی تاریک.ماه پشت ابرهای سنگین زمستان پنهان شده بود.کوچه خلوت و دیوارهای خیسش تنها همدمشان بودند.صدایی امد.کسی پای به درونه خلوت کوچه گذاشته بود.دیوارسرک کشیددختری تنها سر در گریبان فرو برده گام بر می داشت.صدای پایش را کوچه می شنید.دخترک ایستاد.شانه هایش از حمل کوله بار خالیش خسته ودستانش !یارای تحمل ان همه ترس را نداشت به اسمان نگریست. خبری از ماه نبود نفسهایش سنگین شده بود! ریه هایش با ترس اشنا نبودند و نمی توانستند ان را استنشاق کنند. تنها بود. تنهای ابر تنها! باز به اسمان نگاه کرد.گویی منتظر چیزی بود.هیچ وقت به ترس اعتقاد نداشت.تنهایی را نمی فهمید .تاریکی را نمی دید و حالا به یک باره درگیر شده بود. دوروبرش را نگاه کرد.به دنبال چیزی بود.چیزی که ازکودکی نداشت.حس می کرد که ان را اینجا و در خلوت این کوچه عاقبت خواهد یافت! لبریز از التماس بود. اسمان بی ماه را قبول نداشت باز به تاریکی خیره شد.قدمی برداشت.به دیوار نمناک نزدیک شد.چیزی عجیب درونه ان تاریکی می دید.چیزی که دیوار و کوچه نمی دیدند.ناگهان برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.جنبش چیزی را پشت سرش حس کرد وحشت عاقبت او را به ستوه اورد و صدای هق هق دردناکش سکوت سرد کوچه را شکست !تکیه بر دیوار شب کرد!به نور نیاز داشت ماه نبود. به یک باره ایستاد.فریادش دل کوچه را لرزاند! نام کسی را برد که تا به حال نبرده بود. کوچه اشک ریخت پا به پای دخترک! به حال تنهایی او و بی تابیش برای وحشتش و برای همه چیز او! دخترک هر دو دستش را سوی اسمان گرفت بی چیزیش را نشان می داد دیوار صداها و فریادهای دخترک را می شنید. می شنید که دخترک از تنهایی می گوید.از درد و رنج.از جدا بودن و جدا زیستن.از کسی تقا ضایی می کردو در خواستی داشت و از یافتن می گفت.دخترک دوباره فریاد کشید و هق هقش بلندتر شد!کوچه به حالش دل سوزانید.شب اما خبر داشت.درد دختر را می دانست به یک باره خود را تنها و بی حامی دیدن درد اسانی نبود.این حال دخترک بود.او که فریادش هر لحظه بدتر می شد...گویی که اگر فریاد نمی کشید از ان برزخ رهایی پیدا نمی کرد!دوباره نامش را برد!باد وزید!سرما را احساس کرد دیگر نه او را رمغی برایش باقی نمانده بودتا به شیون ادامه دهد!روی زمین سردبرهنه نشست!هنوز اشک می ریخت!باد وزید!شب ابرهارا جابه جا کرد! ماه از پشت انها سرک کشیددخترک چشم سرد ماه را دید ایستاد.عاجزانه به ماه چشم دوخت!فریادی کشید.ماه فهمید که دخترک التماس می کندو از او می خواهدکه نرود و تنهایش نگذارد!ماه صورت خود را به نظاره گذاشت و خود را به دختر نشان داد دخترک هر دو دستش را دراز کرد می خواست ماه را بغل کند!نور می خواست. روشنایی می خواست.ماه چیزی زمزمه کرد!دخترک ناباورانه به او خیره شد!کوچه هم شنید!و لبخند زد!دیوار شاد شد! شب اما کوله بارش را می بست و ماه هم! به عقب نگاه کرد.داشت می امد!دوباره به دخترک نگاه کرد.منتظر بود.ماه چیزی گفت و همراه شب رفت!دخترک اما شادمان به راه اسمان چشم داشت و عاقبت ان را دید!خنده ای از سر شادی کرد.او امد.بزرگ بود و پرنور.گرم بود و روشن...حرارتش تن شب زده ی دختر را ذوب می کرد!کوچه و دیوار لبخند زدند.دیگر نه تنها بود.نه تاریک و نه پر از وحشت. انچه را می خواست یافته بود!!!! دخترک نشست!خورشید را در آغوش داشت. + نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 19:54 توسط سيما |
آه خداي من...
داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه ی خود باز گردد. سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت : ( پدر و مادر عزیزم ، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم ) پدر و مادر او در پاسخ گفتند : ( ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم ) پسر ادامه داد: ( ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.) پدرش گفت : ( پسر عزیزم، متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است ما کمک می کنیم تا جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.) پسرگفت: ( نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.) آنها در جواب گفتند: ( نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه برگردی و او را فراموش کنی.) در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند. چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده ی پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند. پدر و مادر او آشفته و سراسیمه به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشکی قانونی مراجعه کردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و یک پا نداشت! آة خداي من + نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 11:50 توسط سيما |
دختر بودن!!! اگه سرت داد زدن آروم گریه کن ، اگه بهت زور گفتن، حتمآ قبول کن. اگه بهت توهین کردن ساکت بمون.. چرا؟ چون تو دختری! چون به خاطر احساساتی بودنت نیاز به گریه و بغض داری ، چون به خاطر ضعیف بودنت نیاز داری یه زورگو بالای سرت باشه . به مطیع بودن و آروم بودن محکوم هستی. پس همه دارن بهت لطف می کنن. همه دارن نیازهای تورو برآورده می کنن ! اینجاست که گاهی این میون بعضی از خانومای واقعآ محترم هممیخوان بهت لطف کنن و به نیازهات جواب بدن وبرات زن بودن رو جا بندازن و وای به حالت اگه یه کم با اونا توی بعضی مسایل مخالف باشی....... توی تاکسی نشستی . سمت چپ یه خانوم چادری چاق نشسته. طوری پاهاشو گذاشته که نمی تونی خودت رو به سمت چپ بکشی.سمت راست یه پسر مسیشینه که از همون لحظه ی اول زن بودنت رو بهت یاد آوری می کنه. چطوری؟ اینجوری که هی خودشو بهت نزدیک می کنه و تو باید خودتو اونطرف بکشی انقدر ادامه پیدا می کنه که دیگه جایی نمی مونه. نفست رو حبس می کنی .شاید با این کار کوچیکتر بشی و جای کمتری بگیری. حالا باید گرمای چندش آورش رو تحملکنی و صدات هم در نیاد.چرا؟ چون دختر باید حیا داشته باشه و اعتراض اون به همه اعلام می کنه که دارن به حقوقت تعرض می کنن. وای! چطور می تونی بذاری دیگران اینو بفهمن؟! مگه تو حیا نداری؟! تو ذهنت 2 تا راه رو بررسی می کنی . یا باید پیاده شی یا خودتو بیشتر جمع کنی. اگه پیاده شی دیگه معلوم نیست کی برسی.تازه تو این سرما و مه ممکنه گیر یکی بدتر از این بیوفتی. پس خغه میشی و صدات در نمیادو بیشتر میچسبی زنه. ماشین به میدون می رسه. خانوم محترم همچین خودشو روت میندازه که فکر می کنی متوجه موقعیتت نیست. واسه ی همین با التماس نگاش می کنی به امید اینکه بفهمه و کمکت کنه. ولی آنچنان نگاهی بهت میندازه که از خودت خجالت می کشی. چرا؟ چون از نظر اون تو یه مفسد تمام عیاری! تو مانتوت تنگ و کوتاهِ. موهات پیداس.کلآ سر و وضعی داری که از نظر اون خودت میخوای از بغل یه پسر بپری بغل اون یکی. نه! تو حتی محتاجترحم هم نیستی.به فکر نجات خودت میوفتی. به پسره که دیگه داره میاد تو دلت نگاه می کنی. اصلآ به روی خودش نمیاره. اما کم کم عقب نشینی می کنه خودشو کنار می کشه.یه نفس راحت می کشی و دست به دامن خدا می شی: خدایا چرا مسیر اینقدر طولانی شد؟ خدایا ببخش که فلان کار رو کردم. دیگه تنبیه من بسه. دیگه انجامش نمی دم. خدایا خواهش می کنم. خدایا این پول رو میندازم توی صندوق صدقات. تو فقط یه کاری کن زودتر تموم شه.خدایا..... یهو از جا میپری.آقا می خواد از توی جیب شلوارش پول در بیاره این وسط یه چیزی هم نصیب تو می شه و یه لطفی بهت می کنه. نگاش می کنی و در حالی که سعی می کنی در کمال سکوت ، حیای دخترونه رو هم حفظ کنی ، بهش بفهمونی که اون منحوس ترین موجودیه که تا به حال توی عمرت دیدی.آقا چیکار می کنه؟ اینبار یه لبخند تحویلت میده! حالا کاملآ احساس یه سوسک رو درک می کنی وقتی زیر پا له می شه. غرورت داره محو می شه. تجاوز حتمآ این نیست که ببرنت توی یه خونه و هر بلایی که خواستن سرت بیارن و بعد تبدیل بشی به یه زن بدون حق زندگی و زن بودن. اینم یه تجاوزه. علنی و آشکار و درملأ عام! روزی هزار بار توی تاکسی و خیابون بهت تجاوز می کنن. به احساست. به شعورت. به عاطفه ات. به غرورت.به معصومیتت.به اعتقادت و به دختر بودنت. پسره دوباره از فکر درت میاره . با آرنج به پهلوت! میزنه. نمیشه گفت می زنه در واقع نوازشت می کنه. چی فکر می کنه؟ که دوست داری؟ که خوشت میاد؟ نه! می دونه که اینجوری نیست. از رفتار تو ودخترای قبلی اینو فهمیده. پس می فهمی که در کمال آرامش داره جلوی چشم همه توهین و تجاوز به روح تورو انجام میده. و تو میون اون همه آدم راه نجات و پناهی نداری. دیگه جونت به لبت می رسه. تو چشماش نگاه می کنی و می گی درست بشین!... و در جا پشیمون می شی .راننده از تو آینه خریدارانه نگات می کنه. 2 تا پسر جلویی پچ پچ کنان میخندن و اون میون می شنوی که یکیشون میگه صد بار بهت گفتم یه ماشین بگیر که صندلی عقبش خالی باشه!.... و اونطرف خانومه آهسته می گه : اگه بدت میومد خودتو واسه ش درست نمی کردی!!! حس می کنی دنیا دور سرت می چرخه. احساس خفگی و لرزیذنی که نمیدونی از سرمای بیرونه یا توهین به مرز جنون میرسونتت. تمام نیروت رو جمع می کنی و می گی پیاده می شم آقا! پسره وقتی پیاده می شه انقدر میاد عقب که تک تک اعضای بدنت رو حس می کنه.دیگه کنترلت رو از دست می دی. هولش می دی جلو و می گی کثافت .جلوی ها می خندن .زنه یه چیزی حوالت می کنه شاید همون کلمه رو. و پسره با چندش آورترین صدایی که تا حالا توی عمرت شنیدی می گه : جون! برمی گردی. دلت می خواد بزنی تو دهنش ولی سوار می شه و میره. میره و تو می مونی . توی اون هوای سرد و تاریک و توی اون مه.تو می مونی و احساسات سرکوب شُدت.تو می مونی و ضعیف راه رفتنت. تو می مونی و دوراهی ها یا بدتر از اون گمراهی هات.اگه از یه روسری صورتی خوشت بیاد مشکل داری.اگه فقط آرایش رو به خاطر زن بودن و نیازی که توی وجودته دوست داشته باشی، خرابی؟ اگه همه جا برادرت یا بابات یا یه مرد دیگه همراهت نباشن و خودت با ماشین مسافر کشی بیای و بری، تو کسی هستی که واسه ی عرضه کردن خودت اومدی و منتظری هرکسی روت یه قیمتی بذاره؟ اگه از یه زن بخوای حالا که احساس بی پناهی می کنی، حامیت باشه، باید به خاطر تفاوت ظاهریتون خودش تو رو محکوم کنه؟ توی کدوم دین و مذهب این اومده؟ حالا دیگه تو می مونی و تردیدهات به دین و مذهب، به جامعه، به آدماش،به آدما که میرسی تو می مونی و هیولای نفرت. نفرت از زن هایی که خدا و رسولش می گن:(اسلام، دین ، نیّت) و اونا می گن: (دین ، چادر) . تو می مونی و نفرت از مردا. تو می مونی و...... نفرت از خودت...... امروز کلی تو سرما منتظر دوستم وایسادم.وقتی اومد روی صورتش جای اشکایی بود که یخ زده بود.این اتفاقا اولین بار نیست که میوفته.اما ای کاش پسرایی که این کارا رو می کنن ،می فهمیدن چه تأثیری توی زندگی دیگران میذارن. یا حداقل اگه بعضیا بیمارن، اونایی که نیستن جلوی این جور موضوعات رو بگیرن.چرا باید چند روز به دختر خراب شه و رفتار عصبیش، زندگی خونواده و نزدیکانش رو به هم بریزه؟ به خاطر اینکه بعضیا فکر می کنن این موضوع خنده دار یا سرگرم کننده س؟ دخترا هم باید بفهمن گاهی اوقات باید از حقوقشون دفاع کنن، حتی اگه به قیمت حرف ناجور یه آدم نفهم باشه. حداقلش از شخصیتشون دفاع می کنن. با سکوت هیچ وقت هیچی درست نمی شه!!! + نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385 10:3 توسط سيما |
|
![]() ![]() ![]() ![]() | ||||||